نوستالوژی برف ارجمند برای نسل من

از وقتی شنیدهام که برف میآید، انگار منتظر چیزی هستم. برف در نسل من، نقطه اوج همه خاطرات خوب است. هنوز هم در تقلای آنام که راز آن همه لذتی که برف به من میداد را بفهمام و نفهمیدهام. گاهی فهرستشان کردهام. تعطیلی مدرسه، برف و کلجوش، چشمانداز تمامْ سفید ارجمند ، آدم برفی و کرسی ، برف بازی، رفت و آمد مردهای پارو بدست از کوچه های تنگ و برف گیر ، زنهای چادرشب به کمر بسته در پشت بام و خلاصه هرچیزی که بشود فکرش را کرد حتا آن شب نشینی های آشنا را در شبهای زمستانی که هزاران شبکه اجتماعی هم لذتش را نمی تواند بیاورند .
هواشناسی گفته بود امشب برف میآید. شهر ما قرار بود که برفی باشد و چه شادمانی در ذهن من وول میخورد با آنکه یادم هست این شهر کوچک ، روزهای بعد از شب برفی برای خودش چه جنب و جوشی داشت .
خوابم نمیبرد ساعت 6 صبح را نشان میدهد پنجره را باز میکنم. چشمها را میبندم. باورم نمیشود مادرم صدا میزند:« وچون ویشار بوین » از لحظهای که صدای مادرم را میشنوم تا زمانیکه صورتم را به شیشه بخار گرفته میچسبانم، باور ندارم.
پشت بخار شیشه، انگاری به ضیافت دگرگونی جهانی آمدهام که هزارسال در کهف خواب بودم.
چشمهای خواب آلود را میمالم و از روزن کوچکی که روی شیشه پنجره اتاق درست شده میبینم چه برفی بر لیکوچه های استادبابا نشسته، نمیدانم مدرسه من تعطیل است یا نه؟
کوچه پیدا نیست، کی آسمان اینقدر سخی شد؟ دستکشی که انگشت شصتم از اون بیرون زده را دستم میکنم و کیف پارچه ای که پدرم برایم دوخت رو بر گردنم میندازم و چکمه را میپوشم بسمت مدرسه راه میفتم.
یکی قبل از من از کوچه معبری درست کرده و کار مرا راحت کرد ، تمام سعی میکنم در همان معبر تنگ راه بروم اما گاهی هم پایم به برف کنار معبر فرو میرود و چکمه ام پر برف میشود پایم چایید .
حالا دیگه به سه راه رسیدم بچه ها رو میبینم یکی یکی بسمت مدرسه میروند .نزدیک تکیه پیش که رسیدم دیدم دانش آموزان برمیگردند و ظاهرا عمو حسن ، فراش مدرسه گفت مدرسه تعطیل است .
ضیافت گلولههای برفی است که بسمت هم پرتاب میشود ، صدای تاپ تاپ انبوه برفی که پدران از پشت بامها میروبند و یا از شیرونی سرازیر میشود بر سر ما رهگذاران کوچه های تنگ ایستگاه ، آوار می شود اما با این همه خودش لذتی به همراه خنده دارد که فقط باید میدیدید . این سوتر بچه ها دست را به پشت هم گرفتند و با همبازیهایشان نشسته بر برف و سرخوشانه لیز میخورند و آن سوتر پدران در آفتاب گیر گوبندسر نشسته منتظرند تا یخ نوهای آبخور گوسفندان آب شوند تا ضیاقت حضور گوسفندان در گوبند سر تکرار شود .
صدای سوت زودپز لبریز از بوی آبگوشت در گوشه خاطرات برفیام، مثل سوت قطار که خواب را از سر یک مسافر تنها میرباید ، به « اکنون» پرتابم میکند.
حالا کنار پنجره ایستادهام دستم را بیرون میبرم. هنوز به لامسه ایمان دارم. هیچکدام از آن حجمیهای هندسی و بلورین و قندیل های آویزان شده از شیروونی ، دست مرا در سالهای خشکِ و خستزده، نوازش نمیکند. پنجره را میبندم. میایستم. دوباره باز میکنم. یقین دارم که چیزی در جایی جامانده. آفتاب کم جان بر دشت فراموش شده ارجمند سوسو میزند. شامهام را تیز میکنم. بویی شبیه آن طراوت تیز و خنکی برف است. نه به آن اصالت اما چندان بینشان از آن هم نیست. تمامش را حریصانه میبلعم. این برف کم امروز هم مغتنمی است از « زندگی». همین برای امروز برفی ام بس است.
ارجمند برفی 17 اسفند 1396
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۲۹ ق.ظ توسط ارجمندی
|
اي زده طعنه لب لعلت بقند